من کلانتر «ریوبراوو» را دوست دارم
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 09:47 بعد از ظهر
ارسال شده در: ای داد، ای بیداد! ،
1. جوانکی که دستفرماناش از من بهتر بود.
ناگهان به ساعتام نگاه کردم و فهمیدم که ده دقیقهای هست که توی ترافیک متوقف ماندهایم. «شروع فرآیند آزمون» ساعت هشت صبح بود و من ساعت هفت و پنجاه دقیقه بود که به ساعتام نگاه کردم. محل «فرآیند آزمون»، دقیقن روی قلههای حصارک بود. سر وقت میرسیدم؟ هنوز هم که سه روز از «فرآیند آزمون» میگذرد، نمیدانم. فقط رانندهی آخری که دستفرماناش از من بهتر بود عقیده داشت که میرسم. میدانید، هیچچیز آسانتر از امید دادن به کسی که آب از سرش گذشته نیست. تازه اگر طرف تابعیت الکل هم داشته باشد که دیگر نور علی نور است. و من هنوز بگویینگویی کمی تابعیت الکل داشتم. آن مراقب دست و پا چلفتی نادانی که با اشتباهات احمقانهاش کفر آدم را بالا میآورد هم بگویینگویی تابعیت الکل داشت.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
2. مراقب دست و پاچلفتی و نادانی که تابعیت الکل داشت.
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 09:47 بعد از ظهر
ارسال شده در: ای داد، ای بیداد! ،
او، بیکم و کاست، بیهیچ پارتیبازی و بیکمترین ارفاقی، دومین کاراکتر ریزنقش و کفربالا آور این روایت است. من طبق معمول این سالها، دفترچهی سوالات را پشت و رو کردم و از آخر به اول شروع کردم به سیاهکردن خانههای چهارتایی پاسخنامه. رسیده بودم به سوالی که در آن باید از حیثیت آندره بازن در برابر ورتوف، آیزنشتاین و آرنهایم که میخواستند جملهاش را به اسم خودشان جا بزنند دفاع میکردم که او با اولین حرکت احمقانهاش مرا وادار کرد که فکر کنم که او هم ممکن است تابعیت الکل داشته باشد: از روی پای راست من رد شد و با کله توی دیوار رفت. مراقب دختری که دقیقن محل اصابت کلهی او قرار گرفته بود، خیلی دیر خودش را کنار کشید و میشود گفت که تبعهی ما را بیهیچ تخفیفی در آغوش کشید. (بررسهای ادارهی فخیمهی سانسور، ctrl+F میزنند و کلمههای: آغوش، سکس، بوسه، شُرت، رییسجمهور، نوار بهداشتی، خوک، فاحشه، اسلام، بابک خرمدین و کوکتل مولوتف را search میکنند. در این مورد خاص پیشنهاد میشود به جای «آغوش»، از «بَر» استفاده شود. حداقل بار اروتیکاش کمتر است.) دختری که مراقب بود، از این اصابت ناخواسته آسیب ندید ولی تا همهجایش سرخ شد. تبعهی الکل ما تا «فرآیند آزمون» تمام بشود، چندباری به همین سبک توی در و دیوار رفت، اما بارزترین علامت تابعیتاش را وقتی بروز داد که روی صندلی کناری من که صاحباش زودتر برگهاش را داده و رفته بود، نشست وشروع کرد ترانهی روزی را با سوز و گداز خواندن.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
3. متــن تــرانــهی روز
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 09:45 بعد از ظهر
ارسال شده در: ای داد، ای بیداد! ،
«...اگه حسودا بذارن
میبرمت یه جایی
که ندونن کجایی
آخه تا کی جدایی
دوسِت دارم خدایی...»
بعد که من سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم، با چشمغرهی ناجوری به من نشان داد که اگر به نگاهکردنام ادامه بدهم، مرا به زنگ آخر دعوت میکند. زنگ آخرهایی که همیشه من و حمید جلیلی وعدهی دیدار داشتیم.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 09:47 بعد از ظهر
4. حمید جلیلی و دیدار در زنگ آخر.
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 09:45 بعد از ظهر
ارسال شده در: ای داد، ای بیداد! ،
من و حمید جلیلی از همان اول ابتدایی همکلاس بودیم. او میز جلویی من مینشست و موهای وزوزی بور و چشمهای گربهای اعصابخوردکنی داشت. دندانهای جلوییاش هم طوری از درز لبهایش بیرون میافتاد که کفر آدم را بالا میآورد و آدم دلش میخواست با مشت بزند خواهر لب و دنداناش را با هم یکی کند. دماغاش هم عجیب قلمی بود و این آخری دیگر آدم را در تصمیمی که گرفته بود مصممتر میکرد. من و حمید جلیلی فقط همان کلاس اول ابتدایی با هم دعوا نکردیم و تابستانی که اول و دوممان را به هم وصل میکرد، شروع سلسلهجنگهای خونینی بود که بین من و او در میگرفت و تا اخذ مدرک دیپلم ادامه داشت.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
5. سلسله جنگهای خونین من و حمید جلیلی.
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 09:44 بعد از ظهر
ارسال شده در: ای داد، ای بیداد! ،
چیزی که بیشتر از همهچیز کفر من یکی را بالا میآورد، دیدن آدمهایی است که با بهانههای احمقانهشان میپرند وسط ماجرایی که کمترین ارتباطی به آنها ندارد. یکی از این آدمها پسر دیلاق چشمسبزی بود که این آخریها کنار حمید جلیلی سبز شده بود و وقتی ما یقهی هم را میگرفتیم، او بیهیچ خبررسانی میپرید و گردن مرا میگرفت. چغر بود ولی مشت اول را که میخورد لنگهایش هوا میرفت. بزنبزنهای من و حمید جلیلی همیشه به دو شیوه شروع میشد: 1. ما از کنار هم رد میشدیم و حمید جلیلی، بخشی از آن دو تا دندان اعصابخوردکناش را از شکاف لبهای نارنجیاش به من نشان میداد. 2. از جلوی هم رد میشدیم و چون کار دیگری به ذهنمان نمیرسید، به همدیگر تنه میزدیم. بعد، از یکی از این دو روش، بزنبزن ما شروع میشد. اگر آن پسرهی دیلاق نبود، کارمان زودتر تمام میشد، ولی اگر او حاضر بود، بیشتر طول میکشید و تازه کار من سختتر هم میشد. یکی از ما، یعنی من و حمید جلیلی، تابعیت الکل داشتیم. میتوانید حدس بزنید کداممان؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
6. چطور میشود حدس زد که کسی تابعیت الکل دارد یا نه؟
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 09:44 بعد از ظهر
ارسال شده در: ای داد، ای بیداد! ،
راستش را بخواهید هنوز روش دقیقی برای اینکه تابعیت الکل را در کسی پیدا کنیم، پیدا نشده، تازه کار وقتی سختتر میشود که بدانید تابعیت الکل داشتن، درجه هم دارد. واقعن دلم میخواست اگر میتوانستم در این مورد خاص مثالی هم میزدم. اما تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که آدمیزاد، لحظه به لحظه در مخاطهای زمان حرکت میکند و حرکتاش هم دقیقن شبیه کرم است. وقتی این کرم بدرنگ چندشآور، هیکل نجساش را با آن شکیبایی زجرآورش در مخاطهای زمان فرو میکشد و در هر تکان مسخرهای که به خودش میدهد، تکان مسخرهی قبلیاش را از یاد میبرد، واقعن میشود تشخیص داد که تابعیت الکل دارد یا نه؟ اما برای اینکه بیرحمی به خرج نداده باشم، فکر میکنم مورد مراقب دست و پا چلفتیای که اول صبحی، خانوم مراقب خوشاخلاق ما را در بَر گرفته بود، مثال خوبی باشد.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
7. بر سر مراقبی که تابعیت الکل داشت چه آمد؟
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 09:43 بعد از ظهر
ارسال شده در: ای داد، ای بیداد! ،
میخواستید چه بلایی سر کسی که تابعیت الکل دارد، بیاید؟ این هم خودش میتواند یکی از نشانهها باشد. هیچ. سر گوبلز و اسکندر و مجتبا بلا میآید، اما برای کسانی که تابعیت الکل دارند کوچکترین اتفاقی نمیافتد. رسیده بودم به سوالات تشریحی و داشتم نمایشنامهی خلقالساعهای با موضوع «آدم حسود، خودش و کسی که دوستاش دارد را از بین میبرد.» مینوشتم که یهودای ما پایش به کپهی پاسخنامهی سوالات گرفت و همه را تا صندلیهای ششم شرقی روی زمین پخش کرد. دختری که ظاهرن از اصابت با یهودای ما خیلی هم بدش نیامده بود، اولین کسی بود که پقی زد زیر خنده. باقی ماجرا را خودتان میتوانید حدس بزنید یا من بگویم؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
8. کسی که همیشه در زنگ آخر ملاقاتاش میکردم.
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 09:42 بعد از ظهر
ارسال شده در: ای داد، ای بیداد! ،
تا آنجایی که یادم میآید، همیشه در زنگهای آخر، من یکنفر را ملاقات میکردم: حمید جلیلی. این ملاقات هم همیشه یا به دعوت من بود یا به دعوت او. آن روز وقتی مراقبی که تابعیت الکل داشت، با چنگ و دندان دفترچهی سوالات تشریحی را از چنگ من درآورد و من ششطبقه را در معیت چندنفری که مطمئن بودند تکرقمی میشوند و من اطمینان قلبی داشتم که باید روی هفت یا هشترقمی حساب کنند، پایین میآمدم، اصلن فکرش را هم نمیکردم که بعد از دوازده سال، دوباره کسی مرا به زنگ آخر دعوت کرده باشد. میدانید که موبایل و کیف و خنزرپنزر داوطلبین «فرآیند آزمون» را همان دم در میگیرند و به آنها رسیدی میدهند که شمارهی قفسهای که خنزرپنزرهاشان را آنجا میگذارند، رویش نوشته شده. من رفتم جلوی دریچه و رسید موبایلم را به کسی دادم که باید آن را میخواند و موبایلی که آن شماره رویش نوشته شده بود را از توی قفسهی مربوطه که به همان شماره بغلدستاش بود، برمیداشت و به من میداد. آن کس، کسی نبود جز: حمید جلیلی.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
9. حمید جلیلی آنجا چه غلطی میکرد؟
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 09:42 بعد از ظهر
ارسال شده در: ای داد، ای بیداد! ،
از دوازده سال پیش به قبل، من و حمید جلیلی هر وقت از خانه بیرون میآمدیم، اولین کاری که میکردیم دعا بود به درگاه احدیت که امروز دیگ همدیگر را نبینیم. اما درگاه احدیت با ما – درست مثل همین حالا- لج بود و با دستهای نامرئی فرشتههای مردمآزارش، من و حمید جلیلی را عدل روبهروی هم قرار میداد. بارپروردگارا، من حتا اینجا، توی این شهر درندشت که سگ صاحباش را نمیشناسد، بین دوازده میلیون آدم، باز باید دندانهای جلویی اعصابخوردکن، دماغ قلمی و چشمهای گربهای حمید جلیلی را ببینم؟ موبایلم را داد و به همکارش گفت که چند لحظهای جایش بنشیند تا او برگردد و به من گفت: «وایسا اومدم!»
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
10. شما کلانتر «ریوبراوو» را دوست دارید یا کلانتر «هاینون» را؟
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 09:41 بعد از ظهر
ارسال شده در: ای داد، ای بیداد! ،
صلات ظهر بود و من بیست و چهار ساعت بود که نخوابیده بودم. تازه دوازده سالی هم میشد که با کسی بزنبزن نکرده بودم. میدانید چرا؟ چون حمید جلیلی یهو غیباش زده بود. آخرینبار، دقیقن کنار کیوسک روزنامهفروشی اکبری و در صلات ظهر، دماغ او شکسته بود، آرنج من روی زمین سابیده شده بود، تیشرت او که معلوم بود تازه هم خریده، جر خورده بود، زانوی شلوار من پاره شده بود و پسرهی دیلاق سبزچشم هم سه چهار بادمجانی دشت کرده بود. اما بعد از آن روز دیگر حمید جلیلی و پسرهی دیلاق غیبشان زده بود. با خودم گفتم یعنی میتوانم باز با حمید جلیلی بزنبزن کنم؟ نکند در این دوازده سال رفته باشد کونگفویی، فول کنتاکی چیزی یاد گرفته باشد؟
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
11. من کلانتر «ریوبراوو» را دوست دارم.
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 09:40 بعد از ظهر
ارسال شده در: ای داد، ای بیداد! ،
گفتم شده است دیگر. غیرتات قبول میکند که بزنی به چاک؟ بعد که جلوی آینه بروی، رویت میشود توی چشمهای خودت نگاه کنی؟ تازه از کجا معلوم که این دوازده سال روی او هم اثر نکرده باشد؟ یا اصلن از کجا معلوم که او پول این را داشته است که در این دوازده سال، دفاعشخصیای چیزی یاد بگیرد؟ ماندن و کتکخوردن بهتر است از دررفتن و یا از کسی طلب کمک کردن. حمید جلیلی آمد. دندانهای جلویی، لبهای نارنجی و موهای بور و وزوزیاش ذرهای جابجا نشده بود و تازه بعد از دوازده سال من مطمئن شدم که او هم تابعیت الکل دارد.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
جمهوری وجدان/ شعرهای شیموس هینی/ محمدصادق رییسی/ انتشارات روزگار
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 02:31 قبل از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
وقتی از عشق حرف میزنیم/ شعرهای ریموند کارور/ محمد صادق رییسی/ انتشارات روزگار
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 02:29 قبل از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
من والت ویتمنام!/ گزینهی شعرهای والت ویتمن/ محسن توحیدیان/ انتشارات روزگار
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 02:26 قبل از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 02:31 قبل از ظهر
ذوذنبی بر خاک/ شعری از بهرام اردبیلی
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 12:24 قبل از ظهر
ارسال شده در: شعر ،
همسرم!
این دعا و قسم
را که سخت ناخواناست
به گردن اسبی
بیاویز
که بر اجساد
سربازان و ما خواهد گذشت.
اسبی به هیآت
انسان
به هیبت بهمنی
در سهند.
اردیبهشت است
قتالترین ماه
منظومهی شمسی
فروبند درها را
ای بیوهی سیساله
اسب نبی در
قریبان
شیهه میکشد و
ربی مرکوب،
در کمند سواره
نظام است.
شام،
دیگران را فطیر
و کلم بده
برای بهرام
پونه بجوشان.
ماه درشت خوب
دری که به لطف
باد - باز و بسته میشود.
الامان ای جوخه
ماشه را نچکان
هنوز اندکی شب
است....
برنوی روسی
سکوت قریبان را
نشانه میگیرد
و نبی در ذهن
شاعر
نشسته بر باد و
بر ارس میتازد.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
بیست و پنجمین نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 12:24 قبل از ظهر
جلد این کتابها را برای این نیاوردهام که چون طراح مجموعهشان خودم بودهام، اینجا بخواهم خودی نشان بدهم. این کتابها پیشنهادی است برای کسانی که احتمالن گذارشان به نمایشگاه امسال میافتد و پولکی دارند که کتابی بخرند. پس پیشنهاد میکنم اگر این کتابها را هنوز نخواندهاید، برای خواندنشان تعجیل کنید! (یا خدا!!!)
نشانی غرفهی انتشارات روزگار:
شبستان، سالن 3، راهرو 8،غرفهی 25
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
روایت کشتگان زنده/ حسن اصغری
شنبه نهم اردیبهشت 1391 03:34 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
آقای مازِنی و دلتنگیهای پدرش/ مجتبا هوشیار محبوب
شنبه نهم اردیبهشت 1391 03:34 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
کوری/ ژوزه ساراماگو/ کیومرث پارسای
شنبه نهم اردیبهشت 1391 03:29 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
پاییز پدرسالار/مارکز/ محمدرضا راهور
شنبه نهم اردیبهشت 1391 03:28 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
صد سال تنهایی/ مارکز/ اسماعیل قهرمانیپور
شنبه نهم اردیبهشت 1391 03:27 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
ابله/ داستایوفسکی/نسرین مجیدی
شنبه نهم اردیبهشت 1391 03:26 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
آخرین مکان/ دانیل کلمان/ امیرحسین اکبری شالچی
شنبه نهم اردیبهشت 1391 03:26 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
ببر سفید/ آراویند آدیگا/ اوالفضل رئوف
شنبه نهم اردیبهشت 1391 03:25 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
دن کیشوت/ سروانتس/ کیومرث پارسای
شنبه نهم اردیبهشت 1391 03:24 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
زمان مالر/ دانیل کلمان/ امیرحسین اکبری شالچی
شنبه نهم اردیبهشت 1391 03:23 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
حتی سگها/ جان مکگرگور/ نازنین سیفاللهی
شنبه نهم اردیبهشت 1391 03:22 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
میراث از دست رفته/کران دسای/نرگس سنیبری
شنبه نهم اردیبهشت 1391 03:21 بعد از ظهر
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
چهار استکان چایی
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 03:19 قبل از ظهر
ارسال شده در: . . . ،
چهار استکان چاییای را که ریخته بودم، گذاشتم سرد شود و رفتم مثل ابله داستایفسکی کنار صاحبخانه، شوهرش و مدیر ساختمان ایستادم و مثل آنها به دیوار نم پسدادهی جر و واجرشده خیره شدم. در خانه قند نداشتم و این را بعد از اینکه به آنها گفته بودم برایتان چایی بریزم و آنها گفته بودند نمیخواهد، زحمت نکش و من گفته بودم این حرفها چه معنی میدهد، کدام زحمت و باز آنها گفته بودند به خدا چایی خوردهایم و آمدهایم و باز من گفته بودم تو را به خدا تعارف نکنید و آنها گفته بودند حالا که اصرار داری چایی بیاوری ما هم حرفی نداریم، دستت درد نکند بیاور،،، فهمیدم. آب جوش را توی چهار لیوان هماندازه ریختم و کیسههای لیپتون را توی هر کدام انداختم و بعد که خواستم قندان را توی سینی بگذارم، فهمیدم در خانه یک حبه قند به هم نمیرسد. صاحبان خانه که رفتند، مدیر ساختمان همانطور هاج و واج مانده بود و به دیوار و سقف ترک برداشته و مرطوب نگاه میکرد. بعد برگشت و به من نگاه کرد و با همان دهان بازمانده از تعجب گفت: چایی آماده نشد؟! گفتم چرا. الساعه میآورم. دو تا از چاییها را که دیگر خیلی سرد شده بود برداشتم و برایش آوردم. اینجا آدم به این فکر میکند که هیچ چیز بهتر از به کوچهی علیچپ زدن، آسمانریسمانبافتن و از بیخ بیخ عرب شدن نیست. گفتم در مقالهای همین امروز میخواندم که چایی مضرات بسیار دارد. یکی از کارهایی که این چایی صابمرده میکند این است که سرطان میآورد. اما چایی سرد نه تنها سرطان نمیآورد، بلکه منفعت بسیار دارد. یکی از این منفعتها، تقویت حافظه است، دیگری نشاطبخشی و تقویت نیروی جنسی است و دیگر اینکه عمر طولانی میدهد و... اما البته اگر بدون قند مصرف شود. مدیر ساختمان که حالا توانسته بود اندکی دهانش را ببندد، باز دهانش بیشتر از قبل باز ماند. گفت: یعنی حتا یک دانه قند هم؟ گفتم به جان شما حتا یک دانه قند! گفت: عجب چیزی خواندهای! من بدبخت هم چایی داغ میخورم، هم قند فراوان. گفتم: نخور پدر من! به جوانی خودت رحم نمیکنی، به زن و بچهات فکر کن. آن بیچارهها چه گناهی کردهاند که باید یک سرطانی بدحال خانهنشین را تحمل کنند؟! نکن! به فکر عاقبتش باش. آدم باید حتمن معتادی چیزی بشود که بگویند سربار یا انگل جامعه؟! چرا در حق خودت جنایت میکنی؟ آدم باید حتمن کسی را بکشد که بشود جنایتکار؟ آنوقت پای اخبار مینشینی و به هرچه نه بدتر جنایتکارهای بیچاره الرحمان میبندی؟! درست است؟ فردای قیامت میتوانی جوابگوی اعضا جوارحت باشی؟!
خلاصه آنقدر بافتم و بافتم که بیچاره اشک توی چشمهایش جمع شد. بلند شد به رفتن. گفتم کجا برادر؟ چاییات را نمیخوری؟ نشاندمش دو تا استکان چایی را دادم سر کشید. گفت: من نه با زندگی خودم، بلکه با زندگی خانوادهام هم بازی کردهام. اخم کردم و گفتم: مگر چکار کردهای؟ گفت: امروز چند کله قند گرفتم به زنم دادم که بشکند. با کف دست به شقیقهام کوبیدم. شترق!!! کلهقند! آنهم چندتا؟!! وای بر تو! چطور دلت آمد با آن طفل معصومی که هنوز دندان هم در نیاورده چنین کاری بکنی؟ الله اکبر! باورم نمیشود. گفت: همین الان میروم همه را میریزم توی جوب که آب ببرد. گفتم چرا نمیبری پسشان بدهی کلهقندها را؟
گفت: نه. نمیخواهم در توزیع سم در بین مسلمانان سهمی داشته باشم. بعد مرا بغل کرد و بوسید و خداحافظی کرد و رفت.
وقتی رفت به این
فکر کردم که دو تا استکان دیگر را به چه کسی بیندازم؟چه کسی از خودم بهتر؟ پس نشستم
و دو استکان چایی بدون قند را سر کشیدم. خیلی هم خوب بود. باور کنید. به جان همه خلق خدا که خوب بود.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 03:44 قبل از ظهر
به یاد مهرداد . . .
چهارشنبه دهم اسفند 1390 05:18 قبل از ظهر
ارسال شده در: . . . ،
من برای تو مینویسم و میدانم که تو مردهای مهرداد. میدانم که دیگر نیستی. میدانم که دیگر در این بهارِ در راه، دستی نداری تا برگهای نرم اقاقیا را بچینی و به دهان بگذاری و بعد با آن خندهی جادویی، آن خندهی قشنگتر از خندهی فرشتگان خدانگهدار بگویی. میدانم که برای ابد رفتهای دوست من. میدانم که یک بار، تنها یک بار مثل ستارهی ناشناسی که در کورهراههای آسمان گیر افتاده باشد، سوسویی زدهای و ناگهان خاموش شدهای. و بد بود هم که بمانی. بد میشد که بمانی. که سرباز بشوی، که دانشجو بشوی، که داماد بشوی، که پدر بشوی، که باجناق بشوی، که دایی بشوی، که عمو بشوی، که مستاجر و موجر بشوی، که از همین چیزها بشوی. با آن صورت مثل هزار بهار و آن خندهی قشنگتر از تمام زیباییهای عالم. پس من برای تو مینویسم تا به یاد بیاورم که تو را کشتهاند. که تو را در آن بهار وهمناک و ابری اسدآباد، آن بهار خبرهای بد، آن بهار خونین دیوانه، کشتهاند. که گلویت را تا آخرین مولکول هوا فشار دادند و چند بار هم با ماشین از رویت رد شدند و میان درختهای گورستان رهایت کردند. باید به یاد بیاورم. مرگ قاطع و غریب تو را تا بتوانم در این بیخوابی مداوم سیساعته در تنهایی این خانه قدری آرام بگیرم.
بعد از تو طاعون تلفن همراه از راه رسید، بعد از تو با هواپیما کمر برجهای دوقلو را شکستند، بعد از تو کسی ظهور کرد به اسم احمدینژاد، بعد از تو کشف کردند که کاشف آمریکا کریستف کلمپ نبوده، بعد از تو در سیبری آدمفضایی پیدا کردند، بعد از تو احمدشاه مسعود را در درهی پنجشیر ترور کردند، بعد از تو صدام را با شهادتیناش بر دار کردند، بعد از تو بهار عربی آمد، بعد از تو جنبش والاستریت به راه افتاد، بعد از تو شجریان زیرزمینی شد، بعد از تو ماشین پرنده ساختند، بعد از تو اسپانیا قهرمان جهان شد، بعد از تو رهبر کرهی شمالی، مایکل جکسون، خسرو شکیبایی، مشکاتیان، فریدون گله و ناصر حجازی مردند، بعد از تو نان به قیمت جان شد، بعد از تو مجسمههای تهران را دزدیدند، بعد از تو مارادونا دوباره به پله گفت آشغالکله، بعد از تو ثابت کردند که آب هم شعور دارد، بعد از تو به عراق و افغانستان حمله کردند، بعد از تو اسم روستای منورتپه را گذاشتند روستای شهید بهمنی، بعد از تو تونلی ساختند به اسم تونل توحید و بعد درش را بستند، بعد از تو پلی یک طرفه ساختند به اسم پل بصیرت و زیرش نوشتند حماسهی نُه دی، بعد از تو روزنامهی حیات نو و سایر روزنامهها را بستند، بعد از تو برلوسکونی و پولانسکی را با دخترهای نالالغ گرفتند، بعد از تو من یک بار چاقو خوردم، چهار بار بستری شدم، هشتصد بار تقاضای کار دادم، دو بار تصادف کردم و یک میلیون بار زمین خوردم و درد کشیدم، بعد از تو هر شب صدای گلوله میآید.
این اخبار جهان بعد از تو بود. میبینی؟ میارزید که باز هم بمانی؟
اما جوانیات، اما مهربانیات، اما زنی که میتوانستی دوستش داشته باشی، که میتوانست دوستت داشته باشد، اما مادرت، اما پدر پیرت، اما من که جانم را میدهم برای اینکه یک بار دیگر ببینمت و تو آنقدر قشنگ و مهربان برایم بخندی.
پس چرا فقط یک بار به خوابم آمدی و چرا آنقدر خون میچکید از پیراهنت؟ مگر آنجا هم هنوز بعدازظهر پاییزی است مهرداد؟
بیتو در بعد از ظهر پاییزی سهشنبه نهم اسفندماه هزار و
سیصد و نود. فردیس
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه دهم اسفند 1390 05:22 قبل از ظهر
تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5
تبلیغات 
